به سرزمین خود افتخار کنیم

به او بیاموزید که چگونه در زمان ناراحتی ها و غمها بخندد. یادش بدهید که اشک ریختن شرم آور نیست . به او بیاموزید که به انسانهای منفی و عیب جو اعتنا نکند. به او  بیاموزید که زور و مغز خود را به بالاترین قیمت بفروشد ولی قلب و روح خود را به هیچ قیمتی نفروشد. به او بیاموزید که به حرف ارازل و اوباش وقعی ننهد و هر زمان که حق با اوست مقاومت کند تا پیروز شود.....

 

بخشی از نامه ی آبراهام لینکلن به معلم پسرش

نوشته شده توسط مهناز رود در ساعت 18:2 | لینک  | 

با من اکنون چه نشستن ها ، خاموشی ها

با تو اکنون چه فراموشی ها ...

من گمان می کردم ، دوستی همچون سروی سرسبز

چهار فصلش همه آراستگی ست

من چه می دانستم هیبت باد زمستانی هست...

 

 

حمید مصدق

نوشته شده توسط مهناز رود در ساعت 19:58 | لینک  | 

در نوازش های باد،

در گل لبخند دهقانان شاد،

در سرود نرم رود،

خون گرم زندگی جوشیده بود.

نوشته شده توسط مهناز رود در ساعت 7:52 | لینک  | 

چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید


مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !


اولی کامل بود،


دومی بدخط بود


بر سرش داد زدم...


سومی می لرزید...

خوب، گیر آوردم !!!

صید در دام افتاد

و به چنگ آمد زود...

دفتر مشق حسن گم شده بود

این طرف،
آنطرف، نیمکتش را می گشت

تو کجایی بچه؟؟؟

بله آقا، اینجا

همچنان می لرزید...

” پاک تنبل شده ای بچه بد ”

" به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند"

” ما نوشتیم آقا ”


بازکن دستت را...

خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم

او تقلا می کرد

چون نگاهش کردم

ناله سختی کرد...

گوشه ی صورت او قرمز شد

هق هقی کردو سپس ساکت شد...

همچنان می گریید...

مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله


ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد

زیر یک میز،کنار دیوار، 
دفتری پیدا کرد ……



گفت : آقا ایناهاش، 
دفتر مشق حسن

چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود


غرق در شرم و خجالت گشتم


جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود


سرخی گونه او، به کبودی گروید …..

صبح فردا دیدم


که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر


سوی من می آیند...

خجل و دل نگران، 
منتظر ماندم من


تا که حرفی بزنند


شکوه ای یا گله ای، 
یا که دعوا شاید


سخت در اندیشه ی آنان بودم


پدرش بعدِ سلام، 
گفت : لطفی بکنید، 
و حسن را بسپارید به ما ”

گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟


گفت : این خنگ خدا


وقتی از مدرسه برمی گشته


به زمین افتاده 
بچه ی سر به هوا، 
یا که دعوا کرده


قصه ای ساخته است


زیر ابرو وکنارچشمش،
متورم شده است


درد سختی دارد، 
می بریمش دکتر 
با اجازه آقا …….



چشمم افتاد به چشم کودک...


غرق اندوه و تاثرگشتم



منِ شرمنده معلم بودم


لیک آن کودک خرد وکوچک


این چنین درس بزرگی می داد


بی کتاب ودفتر ….



من چه کوچک بودم


او چه اندازه بزرگ


به پدر نیز نگفت


آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم



عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم


من از آن روز معلم شده ام ….


او به من یاد بداد  درس زیبایی را...


که به هنگامه ی خشم


نه به دل تصمیمی


نه به لب دستوری


نه کنم تنبیهی


***


یا چرا اصلا من 
عصبانی باشم


با محبت شاید،
گرهی بگشایم



با خشونت هرگز...


          با خشونت هرگز...


                   با خشونت هرگز...

 

 

سهراب سپهری

نوشته شده توسط مهناز رود در ساعت 9:32 | لینک  | 

من گمان می کردم

دوستی همچون سروی سرسبز چار فصلش همه آراستگی ست

من چمیدانستم هیبت باد زمستانی است ...

 

 

برگرفته از شعر حمید مصدق

 

نوشته شده توسط مهناز رود در ساعت 20:11 | لینک  | 



وقتی تنهاییم، دنبال دوست می گردیم

پیدایش که کردیم، دنبال عیب هایش می گردیم

وقتی که از دست دادیمش، دنبال خاطراتش می گردیم

و همچنان تنها می مانیم


هیچ چیز آسان تر از قلب نمي شکند


ژان پل سارتر
نوشته شده توسط مهناز رود در ساعت 11:1 | لینک  | 

توجه کردین در ايران پدرها و مادرها مقابل فرزندشون همدیگر را نوازش نمی کنند .
و در آغوش نمی کشند و اينکار رو مقابل کودک زشت می دانند .
(البته خانواده هایي هم وجود دارند که چنين نيستند) .
اما هنگام مشاجره رعايت فرزند را نمی کنند و مقابل او با هم مشاجره می کنند . و فرزند چه بسا از داد و بيداد آنها به گريه می افتد .
خوب در ايران کودکان از کجا مهرورزی بياموزند ؟
نوازش و مهرورزی در رسانه ها ممنوع است . در مدرسه ممنوع است . در خانواده ممنوع است .
البته در آغوش گرفتن کودکان فقط مرسوم است . کودک نيز می آموزد که فقط در آغوش گرفتن کودکان مرسوم است .
از طرف ديگر مشاجره در خانواده آزاد است . خبرهای پر از جنجال و وحشت در رسانه ها آزاد است .
پس ذهن کودک در ايران بيشتر از مهرورزی ، خشونت را می آموزد .
حال نمی شود انتظار داشت که اين کودک بزرگسال بتواند خشونت نورزد و مهر بورزد .
بيايد از خود آغاز کنيم . بياييد کمتر انتقاد کنيم و بيشتر تشکر کنيم . بياييد بيشتر مهر بورزيم .

از همينجا می شه آغاز کرد .
شاداب باشيد .
نوشته شده توسط مهناز رود در ساعت 19:36 | لینک  | 

در اکثر کشورهای جهان سوم، جوانها دنبال رشته های مهندسی و پزشکی می روند. هيچ کس به فکر جامعه شناسی، اقتصاد، تاريخ و ... نيست.

اين طرز فکر از طرف کشورهای غربی به ما تلقين شده است. تاريخ يکی از مهمترين رشته های دانشگاهی است

برگی از تاريخ معاصر ایران

هيچ می دانستيد که در جريان جنگ جهانی اول حدود 40 در صد مردم ايران کشته شده اند ؟ يعنی تقريبا نيمی از کل مردم کشور .

در رابطه با جنگ جهانی اول می گويند که بزرگ ترين و ويرانگر ترين جنگ تمام تاريخ بشريت بوده و باعث مرگ بيش از 10 ميليون انسان شده است . ( رقم 10 ميليون را کمی سبک و سنگين کنيد , 10 ميليون مرگ !!! در طی کمتر از 4 سال )

مي دانستيد که اين آمار بدون در نظر گرفتن کشته هاي قحطي حاصل از جنگ در ايران است ؟ چرا که فقط حدود 9.5 ميليون نفر در ايران کشته شدند . از قحطي و بيماري هاي واگيردار که در نتيجه ي سو تغذيه در جامعه همه گير شدند .

در فاصله ي سالهاي 1293 تا 1294 خورشيدي ( 1914 تا 1915 ميلادي ) اانگلستان از جنوب , دولت عثماني از غرب و روسيه از شمال ايران را به تصرف در آوردند و حکومت وقت که کمترين تواني براي مقاومت در برابر اين سيل بنيان کن دشمنان را نداشت فقط نظاره گر بود .

در سالهاي بعد روسيه ي تزاري که در نوع خود کشور ضعيفي محسوب مي شد در پي توافقي با دولت انگلستان , ايران را واگذار کرد . در همان زمان عثماني ها هم به مرز فروپاشي رسيده بودند ( جنگ جهاني اول که از حيث گستردگي ابعاد شگفت آوري دارد باعث نابودي 4 امپراطوري بزرگ و قدرتمند اروپا يعني : امپراطوري اتريش مجار , روسيه , آلمان و عثماني شد )

بنابراين استعمار پير تنها بازيگردان عرصه ي سياست ايران شد و با خريد گسترده ي غلات و جلوگيري از واردات کالا به ايران و اجازه ندادن براي ورود کمکها دولت آمريکا به ايران باعث ايجاد نايابي مواد غذايي در کشور شد و خشکسالي و بارندگي کم هم قوز بالاي قوز شد و چنان قحطي در کشور بروز کرد که بيش از 40 درصد مردم ايران را به کام مرگ برد ( 1917 تا 1919 ) .

نکته ي جالب گزارشهاي سفير وقت دولت آمريکاست که باعث مي شود محموله هاي بزرگ مواد غذايي براي کمک به مردم تيره روز ايران ارسال شود که انگليسيها به هيچ وجه اجازه ي ورود آنها را به کشور نمي دهند .

" داناهو افسر شناخته شده اطلاعات نظامي انگلستان و نماينده سياسي آن دولت در غرب ايران در سالهاي 1918 و 1919 درباره قحطي درغرب ايران اينگونه مي نويسد:
"
اجساد چروكيده زنان و مردان، پشته شده و در معابر عمومي افتاده اند. در ميان انگشتان چروكيده آنان همچنان مشتي علف كه از كنار جاده كنده اند و يا ريشه هايي كه از مزارع در آورده اند به چشم مي خورد؛ با اين علفها مي خواستند رنج ناشي از قحطي و مرگ را تاب بياورند. در جايي ديگر، پابرهنه اي با چشمان گود افتاده كه ديگر شباهت چنداني به انسان نداشت،چهار دست و پا روي جاده جلوي خودرويي كه نزديك مي شد مي خزيد و در حالي كه ناي حرف زدن نداشت با اشاراتي براي لقمه ناني التماس مي كرد...".
مرحوم محمد علي جمال زاده تلفات وحشتناك شيراز را اين طور روايت مي كند:
"
جنگ اول جهاني در آستانه اتمام بود[ پائيز 1918] كه در دل شبي تاريك و هولناك سه سوار ترسناك كه هر كدام شمشير و شلاقي به بر داشتند به آرامي از ديوارهاي شهر عبور كردند و به آن واردشدند. يك سوار نامش" قحطي" ديگري" آنفلوانزاي اسپانيايي" و آخري" وبا "بود. طبقات فقير، پير و جوان، همچون برگ پائيزي در برابر حمله اين سواران بي رحم فرو مي ريختند. هيچ غذايي پيدا نمي شد، مردم مجبور بودند هرچه را كه مي توانستند بجوند و بخورند. به زودي گربه و سگ و كلاغ را نمي شد يافت. حتي موش ها نسلشان بر افتاده بود. برگ، علف و ريشه گياه را مانند نان و گوشت معامله مي كردند. در هر گوشه و كنار، اجساد مردگان بي كس و كار پراكنده بود. بعد از مدتي مردم به خوردن گوشتمردگان روي آوردند...".

نکته ی جالب توجه آن است که بعدها به هيچ عنوان از اين نسل کشی و توحش انگليسيها نامی به ميان نيامده و هرگز کسی عنوان نکرد که هيچ کشوری به اندازه ی ايران از جنگ جهانی اول آسيب نديده , جنگی که ايران در آن بی طرف اعلام شده بود .

عجيب نيست که اتفاقی که فقط 90 سال قبل در کشورمان روی داده به اين اندازه برای ما ناشناخته و مجهول باقی مانده بوده ؟

 

نوشته شده توسط مهناز رود در ساعت 13:1 | لینک  | 

دستم بوی گل میداد
مرا به جرم چیدن گل محکوم کردند...
اما هیچ کس فکر نکرد که شاید
... 
یک گل کاشته باشم
...!
نوشته شده توسط مهناز رود در ساعت 12:36 | لینک  | 

راستش خیلی وقته که سراغ نوشتن نرفتم و یه جورایی از وبلاگم فاصله گرفتم . بالاخره امروز بدلیل شرایظ چند روز گذشته که پیش آومده بود یاد شعر زیبای مولوی افتادم و یاد خیلی چیزهای دیگه و تصمیم گرفتم این شعر رو در وبلاگم بیارم. کاملا ربطش رو احساس می کنم .

من از این شعر درسهای زیادی گرفتم ولی هر بار که میخونمش مفاهیم جدیدی رو بهش میرسم و فکر میکنم که شعرای ما عجب آدمهای عمیق و دنیا دیده ای بودن که شعرهاشون در همه زمانها کاربرد داره و انگار همین الان نوشته شده.

امیدوارم شما نیز که خواننده وبلاگم هستید ، از این شعر لذت ببرید و استفاده کنید.

نوشته شده توسط مهناز رود در ساعت 17:16 | لینک  | 

دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد

 

به زیر آن درختی رو که او گل‌های تر دارد

در این بازار عطاران مرو هر سو چو بی‌کاران

 

به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد

ترازو گر نداری پس تو را زو رهزند هر کس

 

یکی قلبی بیاراید تو پنداری که زر دارد

تو را بر در نشاند او به طراری که می‌آید

 

تو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در دارد

به هر دیگی که می‌جوشد میاور کاسه و منشین

 

که هر دیگی که می‌جوشد درون چیزی دگر دارد

نه هر کلکی شکر دارد نه هر زیری زبر دارد

 

نه هر چشمی نظر دارد نه هر بحری گهر دارد

بنال ای بلبل دستان ازیرا ناله مستان

 

میان صخره و خارا اثر دارد اثر دارد

بنه سر گر نمی‌گنجی که اندر چشمه سوزن

 

اگر رشته نمی‌گنجد از آن باشد که سر دارد

چراغست این دل بیدار به زیر دامنش می‌دار

 

از این باد و هوا بگذر هوایش شور و شر دارد

چو تو از باد بگذشتی مقیم چشمه‌ای گشتی

 

حریف همدمی گشتی که آبی بر جگر دارد

چو آبت بر جگر باشد درخت سبز را مانی

 

که میوه نو دهد دایم درون دل سفر دارد

نوشته شده توسط مهناز رود در ساعت 17:0 | لینک  | 

دیروز آخرین جلسه درس فنون راهنمایان رو در این دوره داشتیم که به کمک دوستان عزیز برگزار شد.

جلسه پر باری بود و خیلی مطالب از هم یاد گرفتیم. من مثل همیشه سرشار از انرژی به خونه برگشتم. و احساس کردم بار این دوره رو هم با آرامش و سنگین به زمین گذاشتم . احساس کردم مطالبم رو تونستم یه جورایی موثر بیان کنم و این جلسه آخر تاثیراتش رو دیدم و بسیار خرسندم از نتیجه کار...

امیدوارم این راهنمایان آینده همچنان دلشون برای ایران و ایرانی بتپه وقدمهای موثری در زمینه فرهنگ سازی ، طبیعت و درنهایت گردشگری بردارند، و اونوقته که من بیشتر و بیشتر احساس خرسندی خواهم داشت .

عزیزان من اگر وبلاگم رو میخونین باید بگم که در طول این زمانی که با شما کلاس داشتم مطالب زیادی از شما آموختم و سپاسگزارم از حضورتون .

یکی از مطالب بسیار زیبای یکی از دوستان رو که در این کلاس حضور داشتن  تو وبلاگم می گذارم و ازش ممنونم بخاطر انرژی های مثبت و مثبت اندیشی که داره...

مثل یک درنای وحشی تا افق پرواز کن

قصه ای دیگر برای فصل سرما ساز کن

زندگی زخم کهنه دیروز نیست

بالهای خسته ات را رو به بالا باز کن

"منیژه بلوری"

 

 

نوشته شده توسط مهناز رود در ساعت 13:0 | لینک  | 

پنجشنبه ۳/۱۱/۹۱ دومین جلسه درس فنون راهنمایان طبیعت گردی درشعبه اکباتان آوای طبیعت پایدار...

به راستی که چقدر از کار تدریس لذت میبرم و چقدر دانشجوها بهم انزژی میدن... یکی از قشنگ ترین و لذت بخش ترین کارهای زندگیم تدریس کردنه چون همزمان هم آموزش میدی و هم آموزش میبینی و از ایده ها و نظرات جالب دانشجویان می آموزی...

این جلسه هم مثل خیلی از جلسات برام تجربه ی بسیار پرباری به همراه داشت و نگاه های کنجکاو دوستان و سوالاتشون بهم انرژی فوق العاده ای می بخشید. امیدوارم بتوانم تا ابد بیاموزم و بیاموزانم...

از تک تک دانشجویانم و خانم منصوری عزیز و خانم احسانی عزیز بخاطر این فرصتها سپاسگزارم. 

نوشته شده توسط مهناز رود در ساعت 10:43 | لینک  | 

درد کشیدن ، رشد بچه ها را تسریع می کند و مبارزه، شخصیت آنها را می سازد. والدین آنقدر دل شان می  خواهد فرزندان شان را خوشحال ببینند که آنها را از تجربه ی رشد دهنده ای مانند یاس ، محرومیت و غم محروم می کنند.

وقتی بچه دستش را می برد، هیچ چیزی در دنیا نمی تواند زخم او را آنآ شفا دهد، یک داروی ضدعفونی روی آن می مالید و یک نوار چسب بر آن می چسبانید و بقیه را به زمان وا می گذارید تا خوب شود. در مورد زخم روان نیز دقیقا همین طور است . کمک های اولیه روحی باید انجام شود و باید واقعیت را بپذیریم که دوره شفا یافتن کند پیش می رود.

نوشته شده توسط مهناز رود در ساعت 22:29 | لینک  | 

هدف بزرگ ما این است که راهی بیابیم که کمک کند فرزندان مان را راسخ و انسان بار بیاوریم. چه حسنی دارد که بچه پاکیزه ، مودب و خوش مشربی داشته باشیم که نظاره گر مشقت انسان ها باشد اما بی تفاوت بماند؟

بگذارید داستانی برایتان بگویم:

یک روستایی به سه نفر کارگر نزدیک شد و پرسید : "چه کار می کنید؟"

کارگر اولی گفت : "دارم نانم را درمی آورم."

دومی گفت : "دارم آجر می چینم."

سومی گفت : "دارم سرپناه می سازم."

ما هم همان کارگرها هستیم . کارمان ساختن بچه هاست ، آجرمان پاسخ های روزمره مان ، و سرپناه مان به ثمر رساندن انسانیت به طور کامل در کودکانمان است.

 

 

برگرفته از کتاب کودک ، خانواده ، انسان / نوشته ادل فیبر- ایلین مزلیش/ ترجمه گیتی ناصحی

نوشته شده توسط مهناز رود در ساعت 8:53 | لینک  | 

در کویری سوت و کور، در میان مردمی با این مصیبت ها صبور ......

تعطیلات گذشته به دشت کویر- استان اصفهان رفتیم و از جندق ، روستای مصر و گرمه و.. دیدن کردیم سکوت ،آرامش، زیبایی و.... رو تجربه کردم. به راستی که چقدر زیباست دشتی چنان فراخ، گویی هیچ موجود زنده ای در آن وجود ندارد. ولی خود سرشار از زندگی ست و چنان با تو می گوید که گویی سالهاست تورا می شناسد...

آسمانش در شب مهتابی با ستارگانی که مانند نگینی چنان می درخشند که گویی بسیار به تو نزدیکند.

حس عجیبی است حسی که فقط می شود در آن مکان تجربه کرد...

در این سفر چندتن از دوستان خوبمان همراهمان بودند. سفر با تور انجام شد وقتی برمی گشتیم تعداد دوستانمان خیلی زیاد شده بودند و این خود حس زیبایی بود. در ایرانی که میشه گفت بدلیل مشکلات و... همه از هم دور افتادیم یافتن دوستانی در سفر نعمت بزرگی است که بسیار ارزش داره.چهار روز در کویر با کسانی که هرگز نمی شناختیم زندگی کردیم.

اگر انسانها همدیگر رو همانطوری که هستند بپذیرند و بدونند که وجود تک تکشون چقدر ارزشمنده میتونن ارتباطات قشنگی رو ایجاد کنن و این حس با هم بودنه چقدر زیباست...

نوشته شده توسط مهناز رود در ساعت 7:6 | لینک  | 



شب آرامی بود

می روم در ایوان، تا بپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟

مادرم سینی چایی در دست

گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من

خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا

لب پاشویه نشست

پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد

شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین

:با خودم می گفتم

زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

رود دنیا جاریست

زندگی ، آبتنی کردن در این رود است

وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم

دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟

!!!هیچ

زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند

شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری

شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت

زندگی درک همین اکنون است

زندگی شوق رسیدن به همان

فردایی است، که نخواهد آمد

تو نه در دیروزی، و نه در فردایی

ظرف امروز، پر از بودن توست

شاید این خنده که امروز، دریغش کردی

آخرین فرصت همراهی با، امید است

زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک

به جا می ماند

زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ

زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود

زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر

زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ

زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق

زندگی، فهم نفهمیدن هاست

زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود

تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست

آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست

فرصت بازی این پنجره را دریابیم

در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم

پرده از ساحت دل برگیریم

رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم

زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است

وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست

زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند

چای مادر، که مرا گرم نمود

نان خواهر، که به ماهی ها داد

زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم

زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت

زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست

لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست

من دلم می خواهد

قدر این خاطره را دریابیم.

سهراب سپهری




نوشته شده توسط مهناز رود در ساعت 12:45 | لینک  | 

جمعه ۵ آبان ماه ۱۳۹۱به همراه یک گروه ۲۱ نفره و استاد بزرگوارمان آقای توکلی برای درس ژئو توریسم به غار رود افشان و سیمین دشت سفر کردیم . در این سفر نیز من بعنوان راهنما همراه گروه بودم . جاذبه های ژئو توریستی سفر  ( پدیده زیبای غار - پدیده زیبای دودکش های جن و... ) از یک طرف و جاذبه ی با گروه بودن و دیدن ارتباطات زیبای بین اعضا و تعاملات و همفکری های گروه با هم، توجه به یکدیگر ، کمک کردن به هم ، مشارکت بین آنها و.... از طرف دیگر سفر را دلنشین تر و جذاب تر کرده بود.

میتونم بگم که یکی از بهترین سفرهام بود و من خیلی خوشحال بودم از اینکه این دانش آموختگان خیلی زود کدهای رفتاری را آموخته اند. توجه آنها به یکدیگر، به استاد ، به راهنما و در کل به سفر تحسین برانگیز بود. من بر اساس تجربه به این نتیجه رسیده ام که اگر در سفر راهنما و مسافران بتونن با هم تعامل خوبی داشته باشند و زبان همدیگر رو درک کنند، اون سفر سفر خوبی میشه و من فکر میکنم که این سفر از این نوع بود...

از همه اونهایی که  فرصت این تجربه رو بمن دادن سپاسگزارم

 

نوشته شده توسط مهناز رود در ساعت 17:26 | لینک  | 

پادشاهی بود که دختری بسیار زیبا داشت. این دختر اعلام کرده بود شرط ازدواج با او گفتن یک دروغ شاخدار است و اگر دروغ ، مورد پسند او قرار نگیرد سر دروغگو را از بدنش جدا می کنند. روزی کچل برای گفتن یک دروغ شاخدار به قصر دختر پادشاه آمد و به این ترتیب آغاز کرد: ما سه نفر بودیم و سه تا تفنگ داشتیم، تفنگ اولی قنداق نداشت ، تفنگ دومی ماشه نداشت، تفنگ سومی گلوله نداشت. قنداق تفنگی را که قنداق نداشت به سینه فشردیم. ماشه تفنگی را که ماشه نداشت چکاندیم و با تفنگی که گلوله نداشت، گلوله در کردیم. سه اردک شکار کردیم. یکی مرده بود، دو تا هم نیمه جان. سه تا دیزی داشتیم ، دوتاش شکسته بود و یکیش ته نداشت. اردک مرده را در دیزی که ته نداشت گذاشتیم و آبگوشت درست کردیم. سه تا کاسه داشتیم، دوتاش ترک خورده بود و یکیش ته نداشت. آبگوشت را در کاسه ای که ته نداشت ریختیم و مشغول خوردن شدیم...

دختر پادشاه با تعجب به کچل گفت: دیگر کافی است مگر دروغی به این بزرگی هم می شود؟ و کچل در جواب گفت: شرط شما هم همین بوده است. به این ترتیب با هم عروسی کردند و سالها با خوشی در کنار هم بودند.

 

برگرفته از کتاب راه یاب ایران/ ناصر کرمی

نوشته شده توسط مهناز رود در ساعت 17:20 | لینک  | 

ای دل ز جان گذر کن تا جان جان ببینی

بگذار این جهان را تا آن جهان ببینی

تا نگذری ز دنیا هرگز رسی بعقبی

آزاد شو از اینجا تا بی گمان ببینی

گر تو نشان بجویی ای رای اندرین ره

از خویش بی نشان شو تا تو نشان ببینی

از چار و پنج بگذر در شش و هفت منگر

چون از زمین بر آیی هفت آسمان ببینی

هفت آسمان چو دیدی در هشتمین فلک شو

پا بر سر مکان نه تا لامکان ببینی 

در لامکان چو دیدی جان های نازنینان

بی تن نهاده سرها در آستان ببینی

بربند چشم دعوی بگشای چشم معنی

یکدم ز خود نهان شو او را عیان ببینی

ای نانهاده گامی در راه نامرادی

بی رنج گنج وحدت کی رایگان ببینی

هی های شمس تبریز خاموش باش ناطق

تا جان خویشتن را زان شادمان ببینی

 

نوشته شده توسط مهناز رود در ساعت 12:9 | لینک  |